2-
چهل نان و گرسنگي
در سنين جواني و اوايل طلبگي ، مي خواستم از نجف اشرف به مكه بروم . چون از راه زمين مي رفتم به من توصيه شد كه براي بين راه مقدار نان خوبِ خشك تهيه كنم . به نانوايي سفارش دادم و شب كه رفتم 40 نان گرفتم . خواستم يك نان هم ، براي استفاده آن شب بگيرم ؛ پيش خود گفتم كسي كه 40 نان دارد گرسنگي نمي خورد . خلاصه نانها را آوردم و چون حجره خودم كوچك و حجره دوستم بزرگ بود، نانها را در حجره او براي خشك شدن پهن كردم . شب كه خواستم شام بخورم ، ديدم نان نيست . رفتم
حجره دوستم از آن نانها بردارم ، ديدم او هم درب را بسته و رفته است .
درب چند حجره را هم زدم كه نان بگيرم ، گفتند نداريم پس آن شب كه 40 نان داشتم ، گرسنه ماندم .
گويند: حضرت يوسف لبِ چاه ميخنديد ، گفتند : چرا ميخندي ؟ گفت : من روزي فكر ميكردم يازده برادر دارم ؛ يعني ، يازده بازو و پشتوانه . به آنها اعتماد كردم امروز ميبينم همانها تصميم گرفتهاند مرا به چاه بيندازند.
3-
رفتار قرآني با بدهكار
در زمان رياست جمهوري رهبر معظم انقلاب اسلامي حضرت آيت الله خامنهاي دامت بركاته . در خدمت ايشان به عنوان همراه به يكي از كشورهاي اسلامي رفتم . معظم له به رئيس جمهور آنجا فرمود : بدهيِ ما را نميدهيد ؟
او در جواب گفت : قرآن ميفرمايد:
« فنظرة تلي ميسره ؛ به آدم بدهكار مهلت دهيد »
ايشان فرمود : تا اينجا را قبول دارم ؛ ولي به شرط اينكه قسمت بعد را ديگر نخوانيد؛ كه اگر ندارد به او ببخشيد .(و ان تصدقوا خيراً لكم ) (بقره آيه :280)
4-
روان گويي
به ياد دارم جمله زيبايي را دو شخصيت به من سفارش كردهاند :
يكي آيت الله حاج آقا مرتض حائري رحمت الله ،
و ديگر آيت الله شهيد دكتر بهشتي رحمت الله .
آن
دو فرمودند : قرائتي نگو من معلم بچه ها هستم و در نتيجه سست و آبكي صحبت كني، روان ؛ بگو ولي سست گويي نكن ، به شكلي اين نسل را بساز و براي آنها بگو كه ديگران آمدند ، بتوانند بقيه راه را ببرند و آنها را بسازند .
قرآن مي فرمايد:
« و قولوا قولاً سديداً ؛ (سوره احزاب ، آيه 7 ) بگوييد ولي محكم و با استدلال»
5-
قند يا شكر
با هم در حجرهام در حوزه براي اثر گذاري مسائل تربيتي ، قرار گذاشتيم كه هرگاه من دروغ يا خلاف گفتم ، ايشان بزند به دهن من . يك روز چايي خيلي شيرين بود ، گفتم چقدر شكر ريختهاي ؟ زد به دهنم ،
گفتم : چرا ؟ گفت : من شكر نريختهام، خاك قند ريخته بودم .
6-
گرايش به خوبي
به يكي از مراكز بهزيستي رفته بودم ؛ در آنجا دست و پاي جواني را با زنجير بسته بودند . علت را پرسيدم . مسؤولان آن مركز گفتند:
اين جوان اگر آزاد باشد ، آلودگي ميخورد ، ميوه و غذاي خوب برايش ميآوريم ، اظهار تنفّر ميكند .
پيش
خود فكر كردم كه چه نعمت بزرگي است براي انسان كه خداوند در وجودش ، ميل به خوبيها و تنفر از بديها را قرار داده است .
قرآن مي فرمايد :
اذكروا نعمت الله عليكم(احزاب : آيه 9 )ياد كنيد نعمتهايي را كه خداوند براي شما قرار داده است.
7-
لحظات سخت
مرحوم پدرم خيلي از مرگ ميترسيد ؛ به شكلي كه در حال لحظات آخرِ عمر، هرگاه نامي از مرگ ميآمد ، فرياد و ناله ميكشيد و ميگفت : راه بسيار سختي است . ما براي تلقين ، با برادران خود قرار گذاشته بوديم كه به بهانه نماز ظهر و شب باهم اذان بگوييم؛ بلكه ايشان هم كلمات را به زبان آورد .
مرحوم مادرم كه در زمان فوت ايشان زنده بود: گفت : خواب ديدم پيرمردي خوش سيما با عصا وارد منزل شد. پرسيدم : شما چه كسي هستيد ؟
فرمود: من عزرائيل هستم .
گفتم : چرا آهسته آهسته ميآييد ؟
فرمود : حاج علي نقي ( مرحوم پدرم ) از مرگ مي ترسد، لذا من آهسته آهسته به سراغش ميآيم .
8-
نفر اول يا دوم!
در عربستان بودم كه جلسه مسابقه بين المللي از قاريان قرآن چهل كشور اسلامي ، بر قرار شد.
علاقهمند شدم شركت كنم ، از ايران هم آمده بودند . يكي از قاريان ايراني آقاي شهريار پرهيزكار بود كه مدت طولاني ، (بيشتر از قاريان و حافظان ديگر ) او را آزمايش كردند و نتوانستند از او ايرادي بگيرند . با اين حال باز او را نفر دوم اعلام كردند .
آقاي پرهيزكار ميگفت : چند نفر از داوران به محل استراحت من آمدند عذر خواهي كردند كه شما نفر اول بوديد ولي دستگاه حكومت به ما فشار آورد كه ايران نبايد نفر اول شود .
و من از همان جا به مسابقات بين المللي بدگمان شدم كه چه بسا در مواردي ايران امتياز دوم و سوم دارد و حق او امتياز اول باشد.
9-
وقت و شرايط كار
يك روز فردي آمد و گفت : من تفسيري دربارة قرآن نوشته و از آيات استنباط كردهام . نگاه كردم ديدم به شرايط سنّي و علمي او اين كار سنگين است ؛ ولي نوشتهها را نگاه كردم ، ديدم بصورت خطرناكي وارد اين كار شده و مسير انحرافي را پيش گرفته است . اگر بخواهم به او بگويم ، ممكن است قبول نكرده و زير بار نرود .
چند نفر از دوستان هم نوشتههاي او را ديده همين نظر را دادند .
به آن آقا گفتم : اگر من مثالي بزنم شما حتماً ناراحت نمي شويد ؟
گفت : نه ،
گفتم : فرد ديوانهاي پرچم به دوش گرفته بود و در كوچه و بازار آواز و شعر مي خواند و چاووشي ميكرد كه قصد رفتن به كربلا را دارد . ديوانهاي ديگر به او رسيد و گفت : ها ، كجا ميخواهي بروي ؟
او در جواب گفت :
كربلا! پرسيد كي ديوانه شدهاي ؟
گفت : امروز صبح ، طرف شروع كرد به خنديدن ؛
پرسيد چرا ميخندي ؟
گفت : من عمري است ديوانه شدهام ؛ هنوز موفّق نشدهام به امام زادة شهر بروم . حالا تو امروز صبح ديوانه شدهاي و قصد كربلا داري ؛ خيلي خنده دار است .
بله برادر عزيز و ارجمند ! هر سخن جايي و و هر نكته مقامي دارد .
چون افراد عالم و كساني كه سالها در حوزة علميه درس خواندهاند جرأت تفسير و برداشت از قرآن را به خود نميدهند .
10-
اختلاف همه جا بد نيست
خواستم در شهرستان قمشه از ظرفهاي سفالي و سراميك خريداري كنم . نشستم ببينم ، گُلِ كدام يك از اين ظرفها با هم يكجور است .
دكاندار گفت: آقا اينها گلهايش يكي نيست .
گفتم: چرا ؟
گفت: اگر يكي باشد، علامت اين است كه تقلّبي است ؛ يعني ، ماشيني است نه دستي .
اختلاف گلها دليل است كه دستي است و هنر هم در اين است كه نقاش توانسته گلهاي مختلفي را به نقش و تصوير در آورد.
من به ياد هنر و حكمت خداوند در خلقت انسان و هستي افتادم كه خداوند هم طبق حكمت هنرنمايي كرده است .
و هر كدام بر اساس حكمت شكلي، رنگي ، قبيله اي ، شهري ، زباني و سليقهاي دارند :
« انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا» (حجرات آيه 13 .
ترجمه:
ما شما را از مرد و زني آفريديم و شما را نژادها و قبيلههاي گوناگون قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد .
- رنگهاي مختلف ( مختلفاً الوانه)؛ (نحل ، آيه 13)
- مزههاي مختلف ( مختلفاً اكله)؛ (انعام، آيه 141 ) .
- زبانهاي مختلف (و من آياته خلق السماء والارض و اختلاف السنتكم) ؛ (روم ، آيه 22)
- سر انگشتان مختلف ( بلي قادرين علي ان نسوّي بنانه) و ... قيامت ، آيه 4
در علم امروز ثابت شده كه . تمام انسانها – كه الان 6 ميليارد جمعيّت در جهان داريم- نقشهاي سر انگشتان با هم فرق ميكند و اين هنر خداوند است . كه امروز اسناد را با اسر انگشت سبابه مهر ميكنند.